غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
236
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
تا در خلوت باهم صحبت داريم و بساط نشاط گسترده روى بتجرع اقداح افراح آريم و من اينمعنى را قبول نموده جعفر مرا بخلوتخانهء خاص درآورد و مجلسى در غايت زيب و زينت ترتيب كرد بيت مجلسى آراست بسان بهشت * خاك وى از غاليه عنبر سرشت آنگاه جعفر لباس حرير پوشيد و مرا هم از آن جنس جامهء پوشانيد و كنيزكان مغنيه بحضور طلبيده حاجب را فرمود كه غير از عبد الملك هيچكس را بار ندهى و حال آنكه اين عبد الملك از جملهء نديمان خاص جعفر بود و بمزيد محرميت اختصاص داشت اسحق گويد كه چون دورى چند بگذشت و از نشائه شراب ناب دماغها گرم گشت بيك ناگاه عبد الملك بن صالح هاشمى كه از جملهء ابناء اعمام هرون بود و از غايت جلالت هرگز بمنادمت و مصاحبت خليفه ميل نمينمود از در آنخانه درآمد زيرا كه حاجب اين عبد الملك را بدان عبد الملك كه نديم جعفر بود غلط كرده بود و چون جعفر را چشم بر عبد الملك بن صالح افتاد عظيم متغير گشت و عبد الملك آثار تغير در بشرهء او مشاهده كرده فى الحال آغاز انبساط فرمود و طعام طلبيده چون لقمه چند تناول كرد با آنكه هرگز در مجلس خليفه شراب نياشاميده بود قدح شراب برگرفت و فروكشيد و مانند ما جامهء حرير پوشيد لاجرم خاطر جعفر اطمينان يافته دست عبد الملك را ببوسيد و بر زبان آورد كه عنايت فرمودهء بگوى كه چه خدمت بوده كه ببنده خانه تشريف آوردهء تا در سرانجام مهمى كه روى نموده بيت كمرى بر ميان جان بندم * جان كمروار بر ميان بندم عبد الملك جواب داد كه اين مجلس مقتضى آن نيست كه زبان ببيان ملتمسات بگشايم و آنچه مدعا دارم تقرير نمايم بيت مكن افسانهء ما گوش كه اين مايهء غم * حيف باشد كه بر آن خاطر خرم گذرد و جعفر مبالغه بسيار نموده عبد الملك گفت ظاهرا مزاج خليفه بر من متغير گشته ميخواهم كه آن كدورت بصفا تبديل يابد جعفر فرمود كه اينمعنى تيسير پذيرفت خدمت ديگر فرماى گفت چهار هزارهزار درم قرض دارم و اداى آن را از كرم خليفه اميدوارم جعفر گفت اين مبلغ مهيا است اما مرا حد آن نيست كه فى الحال مال را حاضر ساخته دربارهء تو انعام نمايم فردا بعد قضاء اللّه تعالى خازن امير المؤمنين تسليم قرضداران خواهد نمود خدمت ديگر حكم فرماى عبد الملك گفت بر تو ظاهر گشته است كه پسرم استحقاق تربيت دارد اگر لطف فرموده نوعى سازى كه خليفه او را ملحوظ عين عاطفت گرداند بغايت مناسب است جعفر گفت امير المؤمنين مخدومزاده را مشمول نظر شفقت گردانيد و ايالت مملكت مصر بوى تفويض ساخته دختر خود عاليه را با او در سلك ازدواج كشيد اسحق گويد كه من با خود انديشيدم كه جعفر از سرمستى سخن ميگويد و سرانجام اين نوع مهمات كليه چگونه تمشيت پذيرد اما روز ديگر ببارگاه خلافتپناه شتافته ديدم كه مجلس هارون بوجود علماء و ائمه مشحونست و همان لحظه عبد الملك بدان محفل درآمده خليفه با وى اظهار لطف و ملايمت كرد و گفت كدورت ترا بصفاء خاطر مبدل ساختم و دختر خود عاليه را بحبالهء پسرت درآوردم و او را حاكم مصر كردم و گفتم كه ديون ترا ادا نمايند و من از شنيدن اين